تلاش آخر
تصور می کردم که در شرایط جدید خواهم توانست با فراغ خاطر بیشتری درس بخوانم اما چیزی که اتفاق افتاد عکس این موضوع بود،باجدا شدن من از خانه پدری و ورود به شهر زندگی من تقریبا حالتی مستقل پیدا کرده بود و این خود من بودم که باید همه چیز آن را مهیا و مدیریت می کردم،علاوه بر این کار در مغازه هم خیلی سخت تر و توان فرساتر از آن چیزی بود که تصور می کردم.
زندگی روستایی هر چند بخاطر برخی محدودیت ها گاهی اوقات مشقت بار می شد و نیرو و کار بدنی زیادی را می طلبید اما حسن بزرگی که داشت آرامش نسبی و فشار روانی کم آن بود،موضوعی که در شهر دقیقا برعکس است.و من به جرات می توانم بگویم که از لحظه ورودم به تهران دیگر آن احساس سبکی و راحتی خاصی را که در ده داشتم ندارم و تشویش و نگرانی خاص همواره مرا احاطه کرده،احساس می کنم که در اینجا زندگی یک نبرد تمام عیار هرروزه است،که فقط گاهگاهی ازشدت نبرد کاسته می شود.
واقعیت این بود که من فرصت های طلایی زندگی ام رابرای درس خواندن از دست داده بودم و هر چه زمان میگذشت اوضاع نامساعدتر می شد.روزها و هفته ها به سرعت می گذشت بدون اینکه من بتوانم آن طور که می خواستم خودم را از نظر علمی آماده کنم.چند هفته ای مانده به کنکور تصمیم گرفتم که موقتابه روستا برگردم تا از آخرین فرصت های باقیمانده بهتر استفاده کنم هر چند که این بار هم آنطور که می خواستم نشد چون پدرم توقع داشت که من حداقل چند ساعتی از روز را صرف کمک به او بکنم.
بگذریم، کنکور هم برگزار شد.علاوه بر برخی کتاب ها،نحوه طراحی سوالات خصوصاسوالات تخصصی نسبت به دوسال قبل تغییر زیادی کرده بود و بعضی از سوالات اصولا برایم تازگی داشت.
هر چند که خودم هم امیدوار نبودم که نتیجه جالبی بگیرم اما افتضاح تر از آنچه که فکر میکردم به سوالات پاسخ دادم. وقتی از سر جلسه بلند شدم تقریبا کاملا امیدم را ازدست داده بودم و بعد از آن هم کاملا مایوسانه در انتظار اعلام نتایج بودم. بالاخره تنایج اولیه هم اعلام شد،رتبه من هر چند که رتبه خوبی نبود اما بسیار بهتر از آن چیزی شده بود که تصور می کردم و حتی می شد به قبولی در برخی رشته های دوره روزانه درشهرستان امیدوار بود.
اما وضع من به گونه ای بود که به هیچ وجه نمی توانستم به رفتن به شهرستان فکر کنم چون با توجه به وضعیت پدرو مادرم آنها توانایی تامین مالی مرا نداشتند و با وجود اینکه می دانستم سایر اعضای خانواده از هیچ کمکی به من دریغ نمی کنند اما روحیات من به گونه ای نبود که اهل اعانه گرفتن از کسی باشم.حتی اگر این موضوع مستلزم این می شد که به کلی قید درس خواندن را بزنم...
زندگی روستایی هر چند بخاطر برخی محدودیت ها گاهی اوقات مشقت بار می شد و نیرو و کار بدنی زیادی را می طلبید اما حسن بزرگی که داشت آرامش نسبی و فشار روانی کم آن بود،موضوعی که در شهر دقیقا برعکس است.و من به جرات می توانم بگویم که از لحظه ورودم به تهران دیگر آن احساس سبکی و راحتی خاصی را که در ده داشتم ندارم و تشویش و نگرانی خاص همواره مرا احاطه کرده،احساس می کنم که در اینجا زندگی یک نبرد تمام عیار هرروزه است،که فقط گاهگاهی ازشدت نبرد کاسته می شود.
واقعیت این بود که من فرصت های طلایی زندگی ام رابرای درس خواندن از دست داده بودم و هر چه زمان میگذشت اوضاع نامساعدتر می شد.روزها و هفته ها به سرعت می گذشت بدون اینکه من بتوانم آن طور که می خواستم خودم را از نظر علمی آماده کنم.چند هفته ای مانده به کنکور تصمیم گرفتم که موقتابه روستا برگردم تا از آخرین فرصت های باقیمانده بهتر استفاده کنم هر چند که این بار هم آنطور که می خواستم نشد چون پدرم توقع داشت که من حداقل چند ساعتی از روز را صرف کمک به او بکنم.
بگذریم، کنکور هم برگزار شد.علاوه بر برخی کتاب ها،نحوه طراحی سوالات خصوصاسوالات تخصصی نسبت به دوسال قبل تغییر زیادی کرده بود و بعضی از سوالات اصولا برایم تازگی داشت.
هر چند که خودم هم امیدوار نبودم که نتیجه جالبی بگیرم اما افتضاح تر از آنچه که فکر میکردم به سوالات پاسخ دادم. وقتی از سر جلسه بلند شدم تقریبا کاملا امیدم را ازدست داده بودم و بعد از آن هم کاملا مایوسانه در انتظار اعلام نتایج بودم. بالاخره تنایج اولیه هم اعلام شد،رتبه من هر چند که رتبه خوبی نبود اما بسیار بهتر از آن چیزی شده بود که تصور می کردم و حتی می شد به قبولی در برخی رشته های دوره روزانه درشهرستان امیدوار بود.
اما وضع من به گونه ای بود که به هیچ وجه نمی توانستم به رفتن به شهرستان فکر کنم چون با توجه به وضعیت پدرو مادرم آنها توانایی تامین مالی مرا نداشتند و با وجود اینکه می دانستم سایر اعضای خانواده از هیچ کمکی به من دریغ نمی کنند اما روحیات من به گونه ای نبود که اهل اعانه گرفتن از کسی باشم.حتی اگر این موضوع مستلزم این می شد که به کلی قید درس خواندن را بزنم...