کژي، با دانش راست مي شود . [امام علي عليه السلام]
داستان یک زندگی
   1   2   3   4      >
 با اينکه من و محمددر يک محله ساکن بوديم و همديگر رااز کودکي مي شناختيم اما تقريباتا سال اول دبيرستان که باهم همکلاس شديم هيچ رابطه اي با هم نداشتيم.حضور در يک کلاس و آشنايي بيشتر و نزديکتر با روحيات او کم کم باعث به وجود آمدن رابطه ي دوستي بين ما شد.محمد پسر بسيار خوش مشربي بود و خيلي خوب مي توانست ارتباطش را با ديگران مديريت کندو به همين خاطر دوستان زيادي درمدرسه و روستا داشت.
او فرزند پنجم خانواده بود و با توجه به اشتغال دو برادر بزرگتر و پا به سن گذاشتن پدرش تقريبا او بود که بار اصلي اداره زمينهاي کشاورزي و دامداري شان را به دوش مي کشيد و با آنهمه مشغله کاري تعجبي نداشت که نتواند به درستي درس بخواند و براحتي واحدهايش را پاس کند.اما همين سخت کوشي و روحيه خستگي ناپذير او باعث علاقه من به او مي شد و بعد از فاصله گرفتن تدريجي من از علي اوتبديل به نزديکترين دوست من درآن سالها شد.
علاوه برهمه ي اينها او در کارهاي کشاورزي و دامداري با وجود سن نسبتا کمش واقعا متبحر بود ودر طي سالهاي بعد که من به طور جدي درگير مسايل و مشکلات اين دو شغل شده بودم همواره از تجربيات او استفاده مي کردم.
مادر محمد که زن بسيار مهربان و خوش برخوردي بود بعد از مدتها دست و پنجه نرم کردن با بيماري سرطان در سال 83 فوت کرد و اين مساله ضربه روحي سنگيني به او وارد کرد.هنوز يک سالي از فوت مادرش نگذشته بود که پدرش هم به رحمت خدا پيوست.در آن روزها هر چند که من ديگر در روستا نبودم اما اغلب اوغات به او و شرايط سختي که در آن قرار داشت مي انديشيدم و برايش دعا مي کردم.بويژه که اويک برادر و يک خواهر کوچکتر از خود هم دارد که همين شرايطش را سخت تر مي کرد.اما حتي در آن روزها هم نديدم و نشنيدم که او خودش را ببازد و همچنان با روحيه و استوار بود.
گاهي اوقات که جوانهايي را در اينجا و دور وبر خودم مي بينم که با وجود داشتن بسياري از امکانات و شرايط نسبتا مساعد باز هم هميشه در حال ناليدند وآنا را با کساني مثل محمد مقايسه مي کنم،واقعا خنده ام مي گيرد.
محمد اکنون دوسالي است که در دانشگاه کاشان مشغول به کار است و علاوه بر اين زمينهاي پدرش را هم اداره مي کند.رابطه دوستي ما همچنان به قوت خود باقي است و در بين همه هم و سن و سالها و رفقايي که در ده دارم،او شايد تنها کسي باشد که همواره سعي مي کنم به ديدارش بروم.براي پدر و مادر مرحومش رحمت و مغفرت الهي و براي خودش موفقيت و شادي در ادامه مسير زندگي را آرزومندم.

م.ر.ل ::: جمعه 17/3/1387::: ساعت 12:4 صبح

شايد از نظر رابطه حسين يکي از جالبترين دوستان من در زندگي باشد.تمام دوران کودکي ونوجواني ما به دعوا و کشمکش با يکديگر سپري شد!او مهمترين دردسر و مشکل براي من در دنياي خارج از خانه بود.دعواهاي مکرر ما ديگر حتي براي مسولين مدرسه و همکلاسيها هم تبديل به يک مسئله روزمره شده بود بنحوي که اگر گهگاهي هم آرامش در بين ما حاکم مي شد همه با تعجب به اين مسئله نگاه مي کردند.
البته خود او بعدها پذيرفت که در اکثر موارد اين شيطنت هاي او بود که باعث بوجودآمدن مشکلات بين ما مي شداما من هم بايد اعتراف کنم که گاهي اوقات کوچکترين حرکتي از سوي او کافي بود تا من يک دعواي تمام عيار با او راه بياندازم.بگذريم،کودکي بود و حال و هواي خاص آن دوره.
دردوران دبيرستان که ما ازهم جداشديم و کمتر همديگر را مي ديديم کم کم ارتباط ما تبديل به ارتباطي دوستانه شد وهر چه که ازحال و هواي کودکي بيشتر فاصله مي گرفتيم اين ارتباط عميق تر مي شد. او در ابتدا با وجود اينکه فرد با استعدادي بود اما خيلي به درس اهميت نمي داد و حتي براي مدتي در دبيرستان ترک تحصيل کرد اما خوشبختانه مدتي بعد تغيير رويه داد و باجديت دبيرستان را تمام کرد و حتي در دانشگاه هم پذيرفته شد.
دوران دانشگاه او هم مثل بقيه دوره هاي زندگي اش جالب بود:ماجراهاي عشقي فراوان و خواستگاري هاي نافرجام متعدد!خود او همه ي اين ماجراهاو ديگر مسائل زندگي اش را با تمام جزئيات براي من تعريف مي کرد و معتقد بود که اين مسئله او را آرام مي کند.البته به نظر من شايد  کمبود هاي عاطفي و احساسي که در زندگي داشت و بارها راجع به آن با من صحبت کرده بود او را به اين مسائل سوق مي داد.
به هر تقديراو تحصيلات دانشگاهي را هم تمام کرد و هم اکنون به عنوان سرباز معلم مشغول به تدرس در دبيرستانهاي اطراف کاشان است.بعداز آمدن من به تهران او ارتباطش را با من حفظ کرده بود و شايد جزو معدود کساني بود که مرتب با من تماس مي گرفت اما چند وقتي بود که ديگر خبري از او نداشتم تا اينکه فهميدم بالاخره ازدواج کرده است.آخرين بار که او را ديدم از نظرروحي خيلي سرزنده و پر انرژي و راضي به نظر مي رسيد.اميدوارم که در ادامه مسير زندگي نيز همچنان شاداب و سرزنده باشد.


م.ر.ل ::: چهارشنبه 1/3/1387::: ساعت 7:59 عصر

هرگزنمي تواني اولين همبازي دوران کودکي،نخستين دوستي که دردنياي خارج از خانه پيدامي کني را فراموش کني و نسبت به او بي تفاوت باشي.خانه علي در چند قدمي خانه ما قرار داشت و در بين بچه هاي کوچه،تنها اوهم سن و سال من بود و طبيعي بود که او نخستين دوست من باشد.
دردوره پيش از دبستان وروزهاي خردسالي روزي نبود که ما همديگر را نبينيم وتقريباهيچ روزي براي ما بدون بازيهاي ساده و کودکانه اي که با هم داشتيم شب نمي شد.دوران تحصيل فرارسيد و برعکس من که شاگرد درس خواني بودم علي از همان روزهاي اول دردرس و مدرسه لنگ مي زد.تاآخر دوران راهنمايي که با هم همکلاس بوديم همچنان او با تجديدي ها فراوان و بانمرات پايين موفق به گذراندن دوره هاي تحصيلي مي شد وبه همين خاطر من تبديل به يک سرکوفت هميشگي شده بودم براي او از طرف خانواده اش.اما اين موضوع در رابطه دوستانه من و او هيچ خللي وارد نمي کردو همچنان تا اوايل نوجواني ما شايد نزديکترين رفقاي هم بوديم.
اما با گذشت زمان ما در حال فاصله گرفتن ازهم بوديم.فاصله اي که بيش ازهر چيز از تفاوت بين دنياهاي ما ناشي مي شد.
در دوران دبيرستان علي به خاطر نمرات پايينش مجبور به ادامه تحصيل درشاخه کاردانش شد وبالاخره توانست در رشته سيم پيچي موتورهاي الکتريکي ديپلم بگيرد اما علي رغم اصرارهاي شديد من حتي تلاش هم نکرد که کاري مرتبط با رشته اش پيدا کند هر چند مي توانست.
علي چند ماهي زودتر از من راهي خدمت شد.محل خدمت او در شيراز بود وملاقات هاي هر از گاه ما به اقتضاي دوران به تعريف خاطرات دوران خدمت مي گذشت.در همان روزها شنيدم که او گاه و بيگاه سيگاري هم به قول معروف دود مي کند.ازمطالبي هم که تعريف مي کرد مشخص بود که در پادگان با آدمهاي درستي حشر و نشر ندارد.پس از اتمام خدمت او به عنوان کارگري ساده در شهرداري کاشان مشغول به کار شد و من ديگر کمتر اورا مي ديدم.
اومدتي نگهبان شب يکي از پارکهاي بزرگ کاشان بود و چيزهاي عجيب وغريبي تعريف مي کرد از مسائلي که در شب هاي نگهباني با آن روبرو مي شده.حتي مي گفت که چند باري از سوي کساني که آنجا را پاتوق خود کرده بودند براي خريد و فروش مواد مخدر تهديد شده است.
آخرين بار من او را يک سال پيش ديدم با ظاهري بسيار تکيده و وامانده.دردلهاي زيادي داشت از همه جا.مي گفت چند ماهي است که حقوق نگرفته و وضعيت کاري مشخصي نداردبه علاوه با خانواده و خصوصاپدرش هم مشکل داشت.تا چند روز پس از آن ديدار علي با آن ظاهر وامانده و حرفهايش در ذهنم رژه مي رفتند.
او اين روزها به شدت منزوي وگوشه گير شده و در ده کسي او را بيرون از خانه نمي بيند ودر بين مردم شايع است که معتاد شده.يکي از آشنايان مدتي فبل به من مي گفت چراتو که شايد نزديکترين دوستش بوده اي او را فراموش کردي و سعي نمي کني تاحداقل او را براي بيرون آمدن از اين پيله اي که به دور خود تنيده است تشويق وکمک کني و شايد هم راست مي گفت.اماقبول کنيد که سخت است.نمي توانم روبروي دوست دوران کودکي ام بايستم و از او در مورد اعتيادش سوال کنم....

م.ر.ل ::: سه‏شنبه 27/1/1387::: ساعت 12:34 صبح

از همان روزهايي که تازه داشتم بودن را ميفهميدم و زندگي رامزمزه مي کردم او راشناختم،از همان آغازين خاطراتي که به ياد دارم همواره خواهرم همراه من بوده است،درخانواده اي مثل ما که محيطي کاملا مردانه داشت وجود يک خواهر آنهم با اختلاف سني نسبتا کم يعني سه سال براي من واقعا يک نعمت بود.
روزهاي خردسالي و کودکي بنا به اقتضاي دوران همواره به کشمکش و بگو مگوهاي کودکانه مي گذشت:از جنگ و صلح هاي هميشگي تا حق السکوت هايي که از همديگر مي گرفتيم تا خرابکاريهاواسرار کودکانه مان را لو ندهيم!
اما زمان در حال گذر بود و ما در حال رشد،کم کم دعواهاو احساسات بچه گانه جاي خودش را به عقل ومنطق مي داد و در اين مسير هرروز ما بيشتر به هم وابسته مي شديم.
خواهرم براي من قبل از هر چيز يک دوست صميمي بود.شايد داشتن يک چنين دوست صميمي در خانه باعث شده بود که در دوران نوجواني من کمتر در بيرون از خانه با کسي انس و الفت انچنان بگيرم و کمتر رابطه ام را با ديگران عميق کنم.
دوران دبيرستان خواهرم که با دوره راهنمايي من همزمان بود شايد اوج دوران دوستي و همفکري ما بودوالبته بيشتر اين من بودم که از او درمورد مسائل و مشکلاتم نظر خواهي مي کردم.اما روزهاي دبيرستان هم به پايان رسيد و بعد از موفقيت خواهرم در آزمون سراسري او براي ادامه تحصيل راهي تهران شد.
وبعد از رفتن او دوران تنهايي من شروع شد و شايد يکي از دلايل افت تحصيلي من در سالهاي دبيرستان  همين موضوع بود.بزرگترين شادي هاي من در آن روزها تعطيلات گاه وبيگاه ياآخر ترم خواهرم  بود که دوباره فرصتي دست مي داد که ما چند روزي را با هم باشيم.ومن بودم ويک عالمه چيز براي گفتن...
در دوران خدمت که من به کاشان منتقل شدم وخواهرم بري آزمون کارسناسي ارشد آماده مي شدآخرين روزهايي بود که ما دوباره طعم با هم بودن را مي چشديم..وبعد از مدتي کوتاهي او راهي خانه بخت شد و من راهي تهران وادامه ماجرا..
به هر تقدير او بهترين دوست من بوده و هست.او جزو معدود کساني است که مي تواند روي افکار ونظرات من تاثير گذاشته ويا حتي آنها را عوض کند.خواهرم هم اکنون ساکن کرج است ولي شلوغي و فشردگي کاري کمتر اجازه مي دهد تا همديگر را ببنيم، اما اين موضوع ذره اي از عشق و احترام من نسبت به او نمي کاهد...

م.ر.ل ::: جمعه 16/1/1387::: ساعت 11:23 عصر

...سه سالي مي شود که پسرک داستان يک زندگي ((شهر نشين))شده،اما،روزي که او به شهر آمد، فراموش کرد که روحش راهمراه خود بياورد،روح او جايي درهمان کوچه پس کوچه هاي ده، جايي بين مزارع کوچک اما دوست داشتني پدر،يا پاي دار قالي مادر جامانده.روح او همچنان دهاتي است..شايد به همين خاطر است که هنوز هم پسرک دربيشتر روياهاي شبانه اش مشغول پرسه زدن در همان کوچه پس کوچه هاو دشت هاومزارع است ....
از سه سال پيش تا امروز خيلي چيزها تغيير کرده،پدرو مادر پسرک  بعداز رفتن اوحالا در ده تنهاي تنهاشده اند چشم به راه دارندو گوش به زنگ تلفن تا شايد فرزند دلبندي دل تنهاييشان را تازه کند...
پسرک خيلي اهل گله و شکايت نيست،دوست ندارد تا عالم و آدم را متهم کندو يا از شرايط زندگي بنالد هر چند که از روزي که چشم باز کردتادلت بخواهد کمبودبود و ايکاش...تادلت بخواهدفقر بودوسختي،وآرزوي هاي کوچکي که هرگز برآورده نشد..وپسرک هرگز فراموش نمي کند آن روزها را..روزهايي که او دلش مي خواست که کاش جاي آن همه لوح تقديردبستانش به او که همواره شاگرد ممتار بود يک جعبه مداد رنگي 12رنگ مي داد...
روزهايي که او از ترس اينکه مباداپول کم بياورد فاصله چند کيلومتري بين دبيرستان تا ميدان وليعصرکاشان که ايستگاه ميني بوس هاي روستا بود را پياده طي مي کرد....
يکسال گذشته براي پسرک به اندازه ده سال سخت و توان فرسا گذشت..کاري پرتنش،درسي  نيمه کاره وزندگي مجردي دارد استخوانهاي او را نرم مي کند...واو که تصور مي کرد مي تواند از پس اين همه بر بيايد هرروز دارد مايوس تر مي شود... بعضي روزها تنها پيکرنيمه جاني از او به خانه بر مي گردد..
پسرک روزي مي خواست که يکي از بندگان خوب خدا باشد..اما حالا و در بين مردمي که کلام و نفسشان رنگ بوي خدايي نداردورفتار و کردارشان هرروز ايمان انسان را مي فرسايد سعي مي کند تا بنده ي بدي نباشد..

نميدانم.. نمي دانم چه شد که پسرک به يکباره عقلش را کنار گذاشت و قلم به دست احساساتش داد...

م.ر.ل ::: چهارشنبه 8/12/1386::: ساعت 9:17 عصر

 هر چه زمان مي گذشت بيشتر با محيط جديد و شرايط و فضاي خاص آن آشنا و صميمي مي شدم.اينجا همه چيز با آنچه تصور مي کردم و آنچه که از مابقي هم دوره ايها و همکاران شنيده بودم و مي شنيدم تفاوت داشت.
رئيس شعبه بعد ازسالها کار در شهرستان و به خاطر پاره اي مشکلات شخصي و خانوادگي مجبور شده بود به تهران نقل مکان کند.او نيز همانند من زاده و پرورش يافته روستا بود و اين نقطه مشترک باعث مي شد که رابطه من و ايشان فراتر از چهارچوب يک ارتباط کاري معمولي باشد.
ارتباط من و معاون شعبه حتي از اين هم صميمانه تر و دوستانه تر شده بودبه نحوي که او غالب اوقات مرابا اسم کوچک صدا مي زد.او حتي گاف هاي کاري گاه بيگاهي که بيشتر از کمي تجربه من ناشي مي شد راهم با صبر وتحمل و بدون اينکه حتي به روي من بياورد رفع و رجوع مي کردوبا دقت و دلسوزي خاصي سعي در آموزش تجارب و ريزه کاريهاي اين شغل به من داشت.
مدتي بعد دوباره ازبالادرخواست شد که محل خدمت من با شخص ديگري جابجا شود اما باز هم نظر منفي رئيس باعث منتفي شدن اين مسئله شد وبالاخره بعدازگذشت حدود سه ماه،حکم رسمي من براي خدمت در اين شعبه صادر شدو من تاامروز که اولين سال کاري ام را تجربه کرده ام در اينجا ماندگار شده ام هر چند که در کار ما هيچ چيز معلوم نيست و هرروز و هر ساعت احتمال جابه جايي وجوددارد.
در طرف ديگر ماجرا نحوه ارتباط ما و مشتريان هم در اينجا حال و هواي ديگري دارد.به علت بافت خاص منطقه ساکنان آن غالبا مهاجروشهرستاني اند که البته اين موضوع در برخي مواردکاررابراي من که خود نيز شهرستاني ام آسان مي کند.اماگاهي اوقات هم سطح سوادپايين و اطلاعات کم برخي ديگر بدجورباعث دردسر مي شود،به علاوه کوچکي محيط وتعدادنسبتاکم مراجعين هروزه در قياس با سايرشعب باعث به وجودآمدن انتظارات وتوقعاتي مي شود که براحتي نمي توان پاسخگوي همه ي آنها بود....

م.ر.ل ::: چهارشنبه 17/11/1386::: ساعت 6:31 عصر

روزهاي پاياني سال 85بود،يک هفته اي مي شد که مشغول کار شده بودم.تازه کم کم داشتم با اين محيط جديد و همکاران آشنا مي شدم که در پايان وقت اداري نامه اي به من داده شد که طبق آن مي بايست خودم را به شعبه ي ديگري معرفي مي کردم.البته در متن نامه نوشته شده بود به صورت کمکي و براي چند روز.
فرداي آن روز کمي زودتر از خانه بيرون زدم چون محل دقيق شعبه را نمي دانستم و احتمال مي دادم شايد کمي از اين بابت دچار مشکل بشوم هر چند که اين شعبه اندکي به محل سکونتم نزديکتربود.پيدا کردن آدرس کار دشواري نبود.
شهرک مسکوني کوچکي که در دل يک منطقه صنعتي قرار گرفته و يکي دو ماهي از تاسيس بانک در آن بيشتر نمي گذشت.هنوز ساعت 7 نشده بود که به آنجا رسيدم.با اينکه قاعدتا بايستي خدمتگزار شعبه قبل از همه در محل کارحاضر بشوداماهنوز کسي نيامده بود.چنددقيقه بعداولين نفر از راه رسيد و من با اولين همکار در پشت در آشنا شدم!اندکي بعد رئيس و معاون هم از راه رسيدندو بالاخره درب شعبه توسط رييس باز شد و وارد شديم.و تازه بعد از ورود ما بود که جناب خدمتگزار هم تشريف آورد.
برخورد بسيار صميمانه و گرم همکاران در همان لحظه اول ورود نويد يک محيط کاري دوستانه را مي داد.ظاهر تميز و مرتب شعبه و ساختمان نسبتا شيک آن هم احساس خوبي در انسان بوجود مي آورد.وقتي درباره ساير پرسنل شعبه سوال کردم و بانگاههاي متعجب وخنده همکاران مواجه شدم فهميدم که من پنجمين عضو اين جمع کوچکم!
روزهاي شلوغ و پر کارآخر سال بود ويک عالمه کارانباشته.با اين وجود ظرف همان چند روز اول آنچنان روابط گرم و دوستانه اي بين من و ساير همکاران برقرار شد که گويي از مدتها قبل همديگر را مي شناختيم.روز پايان سال و حساب و کتاب هاي دستگير آخروقت آن که معمولا تا نيمه هاي شب طول مي کشد هم به يک جلسه شب نشيني خاطره انگيز براي ما تبديل شد.
با وجود اينکه با پايان سال و طبق آن چيزي که به من ابلاغ شده بود مدت حضور من در آن شعبه تمام مي شد اماچون دستور تازه اي نرسيده بود من همچنان درانجا باقي ماندم.حدود يک ماه بعد و اوايل ارديبهشت بود که طي يک تماس تلفني از رئيس شعبه خواسته شد تا من راباز هم  به عنوان کمک به شعبه ي ديگري اعزام کنند که مخالفت شديد وقاطع او و معاون باعث شد تا موقتا از اين موضوع صرفنظر شود.

م.ر.ل ::: چهارشنبه 3/11/1386::: ساعت 11:26 عصر

با شروع هفته سوم آموزش کارآموزي در شعب هم به برنامه ما افزوده شد.تعدادي از شعب بزرگ سطح شهر براي اين موضوع در نظر گرفته شده بود که هر دونفر از ماکارکنان جديدالورود طبق برنامه ريزي که از قبل صورت گرفته بود به يکي ازاين شعب اعزام شديم.اتفاقاشعبه اي که من براي کارآموزي به آنجا اعزام شدم سرخيابان محل سکونتم بود!کم کم داشتم سختي هاي خاص کار و برخورد با مردم را از نزديک حس مي کردم.
هر چند که از لحاظ کاري دوره کارآموزي بار چنداني نداشت اما به هر صورت تجربه جالبي بود.به علاوه آشنايي با تعدادي از همکاران که هنوز هم با آنها در تماس هستم و پيدا کردن چند دوست خوب حداقل محاسن اين دوره بود.
دوره آموزش هم خيلي سريع به پايان خودش نزديک مي شد.مثل بسياري از مراحل ديگر زندگي،در اين دوره هم حضور در جمع دوستانه اي را تجربه کردم که احتمال آنکه دوباره همه آن افراد دور هم و در يک جا جمع بشوند نزديک صفراست.بعد از امتحان پايان دوره بلافاصله راهي اداره کارگزيني شديم.
شعب سطح تهران به 5منطقه مرکز،شمال و جنوب و شرق و غرب تقسيم شده است که هر کدام تحت نظر سرپرستي مربوطه اداره مي شوند.به غير از يکي دونفر از بچه هاي دوره که به قسمتهاي ديگر سازمان فرستاده شدند تقريبا همه مابه سرپرستي محل سکونتمان فرستاده شديم تا در آنجا و بسته به نياز سرپرستي محل خدمتمان تعيين شود.امروز هر کدام يک ازما در گوشه اي از تهران مشغول کار شده ايم.
من و 9نفر ديگر از بچه هاي دوره به سرپرستي غرب تهران اعزام شديم.بعد از ارئه نامه هاي کارگزيني از ما خواسته شد تا صبح فردا براي گرفتن احکام محل خدمت خود مراجعه کنيم.با توجه به اينکه دوره کارآموزي من در همين سرپرستي بود شناخت نسبي از جاهاي مختلف سرپرستي غرب و حال و هوا و مشکلات خاصش داشتم.شعب يکي از مناطق شلوغ و پر ازدحام جنوب غربي تهران،بواسطه دردسرها و مشکلاتي که کارمندان ان بويژه در برخورد با ارباب رجوع دارند در بين کارمندان بانک معروف است و حتي در دوره کارآموزي يکي از همکاران به من مي گفت فقط دعا کن که محل خدمتت در آن منطقه نباشد.
فردا صبح زود به کارگزيني منطقه غرب رفتيم.من و چهار نفر ديگر از بچه ها دقيقا به قلب همان منطقه فرستاده شديم!تا به حال به آن منطقه و آن قسمت تهران پا نگذاشته بودم .به طور موقت در يکي از شعب آنجا مشغول کار شديم اما مي دانستيم که به زودي محل خدمت تعدادي از ما عوض خواهد شد چون چند بار جابه جايي تا مرحله صدور حکم قطعي محل خدمت چيزي طبيعي است.
شعبه بسيار شلوغ و پر ازدحامي بود و حتي ظاهر خود شعبه و وسايل و امکاناتش پايين تر از حد تصورم بود. مي دانستم که مثل هر کار ديگري،اين شغل هم سختي هاي خودش را دارد....


م.ر.ل ::: چهارشنبه 3/11/1386::: ساعت 2:24 صبح

صبح روز تعيين شده به اداره کارگزيني رفتم.رفتار و برخورد کارکنان آنجا بيشتر به برخورد بازجوهاي پليس با متهمان شباهت داشت تا يک همکار تازه وارد!متاسفانه در اکثر ادارات ميهن اسلامي ما!خدمتگزاران پشت ميز نشيني که در راه رضاي خدا و براي خدمت به خلق و با حقوقي ناچيز!در حال کارو تلاش و سازندگي هستند برخورد مشابهي با مراجعين خود دارند.
از همه جالبتر رييس کارگزيني بود.مردي ميانسال نسبتا درشت اندام با ظاهري همواره برافروخته و نگاههاي غضب آلودکه وقتي عصباني مي شد صورتش بلافاصله قرمز مي شد.موضوع ادامه تحصيل من مساله اصلي بودکه به خاطر آن به من گير داده بودندو بعد از کلي خط ونشان کشيدن از من تعهد گرفتند که در دوره آموزش يکماه بدو خدمت که از هفته اول بهمن شروع مي شد به هيچ وجه و حتي براي شرکت در امتحانات هم غيبت نکنم.
خوشبختانه در آن ترم تنها يکي از امتحانات من با کلاسها ي آموزشي تداخل داشت که توانستم با هماهنگي همکلاسيها  و استاد تاريخ امتحان را جابجا کنم و به اين ترتيب اين مشکل هم حل شد.از تاريخ  85/11/7 دوره آموزش شروع شد. کلاسها در اداره آموزش و مديريت بانک که در يکي از مناطق مرکزي شهر قرار دارد با حضور40نفر از کارکنان تازه استخدام برگزار مي شد.دو سه روزاول جو سنگين و رسمي بر کلاس حاکم بود چون تقريبا هيچ کدام از ما همديگر را نمي شناختيم اما با گذشت زمان و خيلي زود فضا دوستانه و صميمي شد و بعد از گذشت هفته اول کمابيش همه با هم آشنا شديم.
موضوعات مختلفي نظير مباني بانکداري وحسابداري،مسايل سازماني وتشکيلاتي وچيزايي ازاين دست مهترين سرفصل هاي تشکيل دهنده کلاسها بودند که اکثرا توسط مديران رده بالا و با سابقه سازمان تدريس مي شدند.
يکي از ويژگيهاي دورانهاي اينچنيني مثل آموزش،تحصيل،خدمت سربازي و ..گرد هم آمدن افرادي با اختلاف سني کم اما تفاوت فرهنگي زياد است و چيزي که براي من در آن روزها بيشتر از همه جالب بود همين مساله بود.وقت هاي استراحت ما در بين کلاسها تبديل شده بود به جلسات بحث و گفتگو در زمينه هاي مختلف:از نقد فيلم گرفته تا مسايل سياسي و اخبارروز وغيره و غيره.اما همه ما مي دانستيم که به زودي اين دوره هم تمام خواهد شد و ما بايد خودمان را براي وارد شدن به محيط کارو روبرو شدن با مسائل و مشکلاتش آماده کنيم...

م.ر.ل ::: يکشنبه 23/10/1386::: ساعت 12:0 صبح

حدود يک ماه بعد از مصاحبه از اداره کارگزيني براي انجام مراحل نهايي و تکميل پرونده خواسته شدم.انجام معاينات پزشکي و گرفتن گواهي عدم سوءپيشينه و چند تائيديه ديگر آخرين مدارک لازم بود که آماده شدنشان  چند هفته اي طول کشيد.اواسط تير ماه سال 85بودک هپرونده من درکارگزيني تکميل شد و بايد منتظر مي ماندم تا دعوت به کار شوم.
علي رغم همه ي تلاش من که سعي داشتم زمان تقريبي شروع به کارم را  بدانم تا بتوانم در مورد وضعيت درسيم تصميم بگيرم هيچ پاسخ روشني دريافت نکردم و درجواب فقط با اين جمله مواجه شدم :(شما بايد هر لحظه آماده همکاري باشيد).ماهاي تابستان گذشت و هيچ خبري نشد.وضعيت نامشخص من در آن روزها واقعا آزاردهنده بود ومن سال تحصيلي جديددانشگاه را با اضطرابي ناشي از همين وضعيت نامشخص شروع کردم.
ترم جديد وضعيت دانشگاه هم به گونه اي متفاوت از سال قبل بود.اکثر پسرهاي کلاس يا موفق به گذراندن بعضي واحد ها نشده بودند يا آنها را انتخاب نکرده بودند به نحوي که در يک مورد من تنها پسر حاضر در کلاس بودم!گويا قرار بود به جز زندگي شخصي من در اينجا هم به نحوي تنها بودن را تجربه کنم.
البته تنها بودن در آن کلاس اين حسن راهم داشت که رابطه من با استاد محترمش(استاد هاتفي) بيشتر حالتي صميمانه و دوستانه به خود بگيرد.حسن خلق و رفتار متواضعانه ايشان هم باعث عميق تر شدن اين ارتباط مي شد.البته الان چند وقتي است که به علت مشغله کاري زياد ايشان را از نزديک نديده ام اما ديدن کامنتشان در قسمت نظرات يکي از مطالب قبلي واقعا برايم انگيزه بخش بود.
ترم هم به آخر رسيد و امتحانات در حال آغاز بود.اما همچنان از کارخبري نبود.اواسط امتحانات و در حالي که من به شدت درگير بودم و حتي ساعات حضور در مغازه را هم به نصف رسانده بودم بالاخره دعوت به کار شدم. اين موضوع براي من در آن روزها واقعا غير منتظره بود و حسابي اعصابم را به هم ريخت....

م.ر.ل ::: جمعه 21/10/1386::: ساعت 12:40 صبح

ترم اول که گذشت ديگر کاملا به شرايط دانشگاه عادت کرده بودم،آن روزها مهترين دغدغه هاي من کار بود و درس،و بهترين سرگرمي و تفريحم مسافرت هاي گاه و بيگاه به روستا و تجديد ديدار با پدر و مادر و دوستان. موضوعي که هنوز هم با وجود گذشت سه سال از ورودم به تهران،همچنان بهترين و تنها سرگرمي من است.
کم کم داشتم موضوع آزمون بانک را هم فراموش مي کردم که اوايل اسفند ماه نامه اي بدستم رسيد که در آن ضمن اعلام خبر قبولي من در ازمون ورودي از من خواسته شده بود تا براي تکميل مدارک در تاريخ و محل قيد شده حاضر شوم.البته در نامه هم ذکر شده بود که اين مسئله به معناي قبولي  نهايي من نيست و هنوز چند مرحله باقي مانده است.
موضوع کم کم داشت رنگ جدي تري به خود مي گرفت.روزي که به محل تعيين شده رفتم تقريبا تمام پذيرفته شدگان آزمون حضور داشتند.بعد از تکميل پرونده ها از ما خواسته شد تا منتظر تماس بعدي باشيم.مدتي بعد خبر دار شدم که براي تحقيقات محلي به محل سکونت فعلي و حتي به روستاي زادگاهم نيز سر زده اند!.
در يکي از روزهاي ارديبهشت ماه بود که از اداره گزينش تماس گرفتند.از من خواسته شده بود تا راس ساعت 8صبح فرداي آن روز در محل اداره گزينش که در يکي از مناطق مرکزي شهر قرار دارد حاضر بشوم.بعد از دانشگاه هوايي ارتش اين دومين باري بود که من داشتم مراحل گزيش يک سازمان را طي مي کردم.
اندکي زودتر خودم را به آنجا رساندم.راس ساعت 8مردي36-35ساله از اتاق مصاحبه بيرون امد و اسم مرا صدا زد.وارد اتاق شدم.صندلي که براي مصاحبه شونده در نظر گرفته شده بوددر وسط اتاق قرار داشت و ميز نسبتا بزرگي دقيقا در مقابل آن که مصاحبه کننده پشت ان قرار مي گرفت.چيدمان اتاق و سکوت حاکم بر آن تا حدودي انسان را نگران و مضطرب مي کرد.
مصاحبه کننده جوانتر ازآن چيزي بود که انتظارش را داشتم اما کاملا به کارش وارد بود.پرونده نسبتا ضخيمي که فکر مي کنم کل بيوگرافي من در آن بود مقابلش قرار داشت که او گاه گداري ورق مي زد وچيزي از ان مي خواند.بالاخره سر صحبت را باچند سوال باز کرد.مصاحبه من آن روز بيشتر از يک ساعت طول کشيد اما نيم ساعت اخر آن بيشتر حالت يک گفتگوي خودماني پيدا کرده بود!!تقريبا مطمئن بودم که اين مرحله هم بدون مشکل خاصي طي شده اما هنوز چيزي مشخص نبود.حالا چيزي که تمام ذهنم را مشغول کرده بود اين بود که اگر من وارد اين کار جديد بشوم زندگي من چه شکلي پيدا خواهد کرد؟...

م.ر.ل ::: يکشنبه 16/10/1386::: ساعت 4:46 صبح

با ورود به تهران من به يکباره از تمامي دوستان خودم جدا شده بودم،اما ورود به دانشگاه و حضور در کلاس فرصتي را به وجود آورد تا من بتوانم چند دوست خوب پيدا کنم،هر چند که احساس مي کردم که دنياي من با توجه به شرايطي که داشتم با دنياي سايرين تا حد زيادي متفاوت است.
معمولا برادرم در طول هفته دو يا سه بار يکي از روزنامه هاي صبح را براي مطالعه در مغازه مي خريد،در يکي از روزهاي مهر ماه بود که فراخواني که براي شرکت در آزمون ورودي يکي از بزرگترين بانکهاي دولتي که در يکي صفحات همين روزنامه منتشر شده بود توجه مرا به خود جلب کرد و من سريعا فرم ثبت نام را به همراه ساير مدارک لازم ارسال کردم،شايد آن روز فکر نمي کردم که اين مسئله مسير زندگي ام را به کلي عوض خواهد کرد.چند هفته بعد کارت ورود به جلسه آزمون را از محلي که مشخص شده بود گرفتم و براي شرکت در آزمون آماده شدم.
آزمون روزجمعه 84/8/25در دانشگاه علم و صنعت برگزار شد.آن روز وقتي من تعداد شرکت کننده ها ديدم براي يک لحظه تعجب کردم چون تقريبا به شلوغي کنکوربود،قبل از شروع امتحان تا حدودي نااميد شده بودم چون از بين اين همه شرکت کننده قرار بود تنها 130نفر انتخاب شوند،200 سوال که شامل ادبيات،بينش اسلامي،رياضي،زبان و اطلاعات عمومي مي شد سوالات امتحان را تشکيل مي داد.
از مجموع سوالات تقريبا ده سوال آن را بدون پاسخ گذاشتم . به ساير سولات هم با اطمينان بالايي پاسخ دادم.بويژه سوالات رياضي و اطلاعات عمومي که نسبتا هم دشوار طراحي شده بودند.بعد از برگزاري آزمون اميدوار تر شدم اما در کل هنوز هم اين مسئله برايم چندان اهميت نداشت.
هر چه از سال تحصيلي مي گذشت من تلاش خودم را بيشتر مي کردم،بويژه در زمينه برنامه نويسي که مهترين درس ترم اول را تشکيل مي داد و براي من جذابيت خاصي داشت.گاهي اوقات پيش مي امد که چند ساعت را صرف نوشتن و اشکال زدايي يک برنامه مي کردم و تا قبل از پايان ترم سعي کردم بيشتر تمرين هاي کتاب را حل و اجرا کنم.
امتحانات پايان ترم هم فرا رسيد.هر چند پيش بيني مي کردم که نتايج قابل قبولي بگيرم اما هرگز تصور نمي کردم که در بين آن همه دانشجو بالاترين معدل را کسب کرده و اول بشوم!البته هنوز هم معتقدم که اين مسئله قبل از هر چيز بيشتر به خاطر عدم تلاش کافي مابقي در کسب نتايج بهتر بوده....

م.ر.ل ::: سه‏شنبه 11/10/1386::: ساعت 5:31 عصر

اواسط تابستان84 بود که بالاخره برادرم هم تشکيل زندگي داد و از آن روز به بعد من تنها ساکن اين خانه ام.باوجود همه دردسرهاو مشکلات، بايد اعتراف کنم که در طي اين مدت بدجور به تنها زندگي کردن عادت کردم و نمي توانم بيشتر از يک روز زندگي جمعي را تحمل کنم و حتي طاقتم در برابر شلوغي و سر و صدا به شدت پايين آمده که البته بايد آن را تعديل کنم.
به هر حال مهلت انتخاب رشته هم رو به پايان بود و من بايد تصميمي مي گرفتم.با برآوردي که از وضعيت خودم داشتم ادامه تحصيل در دانشگاه پيام نور را از هر جهت مناسبتر ديدم چون در اين صورت همچنان مي توانستم
همراه درس کارکنم و استقلال مالي داشته باشم.با توجه به موقعيت جغرافيايي شهر قم که مابين تهران و کاشان واقع شده من اين شهر راانتخاب کردم.
اما اين موضوع با اعتراض برادرم همراه بود چون به عقيده او من آنچنان که بايد و شايد تلاش نکرده بودم و مي بايست يک بار ديگر هم شانس خود را امتحان مي کردم.حتي او تمام توانش را براي منصرف کردن من صرف کرد اما من در مورد تصميمهايي که مي گيرم انسان سرسختي هستم و کمتر پيش آمده که کسي توانسته باشد نظرم را عوض کند!
سال تحصيلي شروع شد.تجربه حضور دوباره سر کلاس بعد از سه سال دوري از آن براي من خيلي جالب بود. علاوه بر اين گام برداشتن در مسيري تازه و روبه جلو باعث شده بود تا من بعد از چندين ماه رکود و خمودگي انگيزشي دوباره پيدا کنم.ترم اول روزهاي دوشنبه و سه شنبه کلاس داشتيم.برنامه من در آن روزها خيلي جالب بود،چون کلاس دوشنبه ها بعد از ظهر بودمن تا ظهر کار مي کردم،بعداز ظهر رادر قم و سر کلاس بودم و شب سري به کاشان و پدر و مادرم ميزدم و دوباره فردا به قم باز مي گشتم و دوباره بعد از اتمام کلاسها راهي تهران مي شدم و حتي باز اگر فرصتي دست مي داد دوباره کار مي کردم!
اساسايکي از مهترين دلايلي که باعث شده بود من قم راانتخاب کنم اين بود که مي دانستم هر از گاهي خواهم توانست سري هم به کاشان بزنم و حال و هوايي عوض کنم چون تا همين امروز هم همچنان تهران براي من هيچ جاذبه و کششي خاص که انسان را به زندگي در آن ترغيب کند ندارد.
با توجه به اينکه رشته انتخابي من علوم کامپيوتر بود لازم بود که با کامپيوتر هم کار کنم و من کارم را با يک سيستم قديمي که از برادر ديگرم گرفته بودم شروع کردم.هر چند قبل از آن آشنايي نسبي با کامپيوتر داشتم و آموزشهاي مقدماتي آن را هم گذرانده بودم ولي از آن تاريخ به بعد بودکه به طور جدي بارايانه کار کردم.با اينکه مدتهاست آن سيستم قديمي را کنار گذاشته ام اما همچنان خودم را مديون آن کامپيوتر قديمي مي دانم چون با شيوه آزمون و خطا و پياده و سوار کردن چندباره اجزاي آن بود که من توانستم اطلاعاتم را  راجع به رايانه افزايش بدهم!!!

م.ر.ل ::: سه‏شنبه 4/10/1386::: ساعت 12:2 صبح

تصور مي کردم که در شرايط جديد خواهم توانست با فراغ خاطر بيشتري درس بخوانم اما چيزي که اتفاق افتاد عکس اين موضوع بود،باجدا شدن من از خانه پدري و ورود به شهر زندگي من تقريبا حالتي مستقل پيدا کرده بود و اين خود من بودم که بايد همه چيز آن را مهيا و مديريت مي کردم،علاوه بر اين کار در مغازه هم خيلي سخت تر و توان فرساتر از آن چيزي بود که تصور مي کردم.
زندگي روستايي هر چند بخاطر برخي محدوديت ها گاهي اوقات مشقت بار مي شد و نيرو و کار بدني زيادي را مي طلبيد اما حسن بزرگي که داشت آرامش نسبي و فشار رواني کم آن بود،موضوعي که در شهر دقيقا برعکس است.و من به جرات مي توانم بگويم که از لحظه ورودم به تهران ديگر آن احساس سبکي و راحتي خاصي را که در ده داشتم ندارم و تشويش و نگراني خاص همواره مرا احاطه کرده،احساس مي کنم که در اينجا زندگي يک نبرد تمام عيار هرروزه است،که فقط گاهگاهي ازشدت نبرد کاسته مي شود.
واقعيت اين بود که من فرصت هاي طلايي زندگي ام رابراي درس خواندن از دست داده بودم و هر چه زمان ميگذشت اوضاع نامساعدتر مي شد.روزها و هفته ها به سرعت مي گذشت بدون اينکه من بتوانم آن طور که مي خواستم خودم را از نظر علمي آماده کنم.چند هفته اي مانده به کنکور تصميم گرفتم که موقتابه روستا برگردم تا از آخرين فرصت هاي باقيمانده بهتر استفاده کنم هر چند که اين بار هم آنطور که مي خواستم نشد چون پدرم توقع داشت که من حداقل چند ساعتي از روز را صرف کمک به او بکنم.
بگذريم، کنکور هم برگزار شد.علاوه بر برخي کتاب ها،نحوه طراحي سوالات خصوصاسوالات تخصصي نسبت به دوسال قبل تغيير زيادي کرده بود و بعضي از سوالات اصولا برايم تازگي داشت.
هر چند که خودم هم اميدوار نبودم که نتيجه جالبي بگيرم اما افتضاح تر از آنچه که فکر ميکردم به سوالات پاسخ دادم. وقتي از سر جلسه بلند شدم تقريبا کاملا اميدم را ازدست داده بودم و بعد از آن هم کاملا مايوسانه در انتظار اعلام نتايج بودم. بالاخره تنايج اوليه هم اعلام شد،رتبه من هر چند که رتبه خوبي نبود اما بسيار بهتر از آن چيزي شده بود که تصور مي کردم و حتي مي شد به قبولي در برخي رشته هاي دوره روزانه درشهرستان اميدوار بود.
اما وضع من به گونه اي بود که به هيچ وجه نمي توانستم به رفتن به شهرستان فکر کنم چون با توجه به وضعيت پدرو مادرم آنها توانايي تامين مالي مرا نداشتند و با وجود اينکه مي دانستم ساير اعضاي خانواده از هيچ کمکي به من دريغ نمي کنند اما روحيات من به گونه اي نبود که اهل اعانه گرفتن از کسي باشم.حتي اگر اين موضوع مستلزم اين مي شد که به کلي قيد درس خواندن را بزنم...

م.ر.ل ::: چهارشنبه 28/9/1386::: ساعت 12:0 صبح

سوي ديگر هررفتني،ورودي است و آغازي براي يک مرحله جديد،ومن داشتم يک مرحله جديد از زندگي ام را آغاز مي کردم.خانه کوچکي که در کنار مغازه قرار داشت و چند ماهي بود که خالي ازسکنه رها شده بود وبيشتر به يک انباري شبيه شده بود تا خانه،جايي بود که قرار بود من در آن ساکن شوم اما تا مسکوني شدن خيلي فاصله داشت.
هفته اول ورود من تقريبا به شست و شو و مرتب کردن اين خانه گذشت و بعد چند روز بالاخره کم کم حالت مسکوني به خود گرفت و تا امروز همچنان تنها آرامشگاه من در اين تهران پر جنجال و هياهوست.
يکي دو ماه اول ورود،براي من خيلي سخت گذشت،با اينکه خانه ما در روستا خانه چندان بزرگي به شما نمي رفت اما باز هم نزديک 200متر زير بناو 800متر حياط و باغچه سرسبز داشت و قبول کنيد براي من که تا آن روز در چنين جايي زندگي کرده بودم زندگي کردن در يک خانه 50متري چيزي نبود که به اين راحتي با ان کنار بيايم.علاوه بر اين تفاوت شديد فرهنگي و اوضاع اجتماعي نه چندان جالب آن روزها سختي کار را براي من بيشتر مي کرد.
بلافاصله بعد از روبه راه شدن خانه مشغول کار شدم و بعد از مدتي خيال برادرم از بابت من راحت شد و مطمئن شد که مي توانم به تنهايي مغازه را اداره کنم.با توجه به اينکه خواهرم اين روزها در حال تشکيل زندگي بود و نياز به کمک ما داشت،من بيشتر مدت را در مغازه بودم و ساير اعضاي خانواده به خواهرم کمک مي کردند.
بهمن ماه بود که بالاخره خواهرم راهي خانه بخت شدو در کرج ساکن شد.از جمع خانواده ما عير از پدر و مادرم که در روستا زندگي مي کردندو برادر ارشدم که در کاشان مشغول کار بود حالا مابقي افراد خانواده يعني من و چهاربرادر و خواهرم همه ساکن اينجا شديم و تا امروز هم من آخرين مجرد خانواده ام.
وقت ان شده بود که من دوباره درس را هم شروع کنم جون براي ازمون آن سال هم ثبت نام کرده بودم اما دو سال و اندي دوري از کتاب و درس بنيه علمي مرا بد جور ضعيف کرده بود و بايد دوباره همه چيز را ازنو شروع مي کردم.علاوه بر اين ديگر روزها کاملا وقتم آزاد نبود و حداقل نصف روز را هم بايد براي کمک به برادرم مي گذاشتم....

م.ر.ل ::: دوشنبه 26/9/1386::: ساعت 2:17 صبح

   1   2   3   4      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[17/3/1387- 12:4 ص] محمد
[1/3/1387- 7:59 ع] حسين
[27/1/1387- 12:34 ص] علي
[16/1/1387- 11:23 ع] موهبتي به نام خواهر..
[8/12/1386- 9:17 ع] پسرک...
[17/11/1386- 6:31 ع] وتاامروز..
[3/11/1386- 11:26 ع] جابجايي
[3/11/1386- 2:24 ص] ورود به دنياي کار
[23/10/1386- 12:0 ص] شروعي دوباره
[21/10/1386- 12:40 ص] روزهاي انتظار
[16/10/1386- 4:46 ص] باز هم گزينش
[11/10/1386- 5:31 ع] آزموني ديگر
[4/10/1386- 12:2 ص] تصميمي براي آينده
[28/9/1386- 12:0 ص] تلاش آخر
[26/9/1386- 2:17 ص] زندگي با طعمي تازه
[همه عناوين(59)]

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 6
بازديد ديروز: 13
کل بازديد :3361

>> درباره خودم <<

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<


>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<