زندگی با طعمی تازه
سوی دیگر هررفتنی،ورودی است و آغازی برای یک مرحله جدید،ومن داشتم یک مرحله جدید از زندگی ام را آغاز می کردم.خانه کوچکی که در کنار مغازه قرار داشت و چند ماهی بود که خالی ازسکنه رها شده بود وبیشتر به یک انباری شبیه شده بود تا خانه،جایی بود که قرار بود من در آن ساکن شوم اما تا مسکونی شدن خیلی فاصله داشت.
هفته اول ورود من تقریبا به شست و شو و مرتب کردن این خانه گذشت و بعد چند روز بالاخره کم کم حالت مسکونی به خود گرفت و تا امروز همچنان تنها آرامشگاه من در این تهران پر جنجال و هیاهوست.
یکی دو ماه اول ورود،برای من خیلی سخت گذشت،با اینکه خانه ما در روستا خانه چندان بزرگی به شما نمی رفت اما باز هم نزدیک 200متر زیر بناو 800متر حیاط و باغچه سرسبز داشت و قبول کنید برای من که تا آن روز در چنین جایی زندگی کرده بودم زندگی کردن در یک خانه 50متری چیزی نبود که به این راحتی با ان کنار بیایم.علاوه بر این تفاوت شدید فرهنگی و اوضاع اجتماعی نه چندان جالب آن روزها سختی کار را برای من بیشتر می کرد.
بلافاصله بعد از روبه راه شدن خانه مشغول کار شدم و بعد از مدتی خیال برادرم از بابت من راحت شد و مطمئن شد که می توانم به تنهایی مغازه را اداره کنم.با توجه به اینکه خواهرم این روزها در حال تشکیل زندگی بود و نیاز به کمک ما داشت،من بیشتر مدت را در مغازه بودم و سایر اعضای خانواده به خواهرم کمک می کردند.
بهمن ماه بود که بالاخره خواهرم راهی خانه بخت شدو در کرج ساکن شد.از جمع خانواده ما عیر از پدر و مادرم که در روستا زندگی می کردندو برادر ارشدم که در کاشان مشغول کار بود حالا مابقی افراد خانواده یعنی من و چهاربرادر و خواهرم همه ساکن اینجا شدیم و تا امروز هم من آخرین مجرد خانواده ام.
وقت ان شده بود که من دوباره درس را هم شروع کنم جون برای ازمون آن سال هم ثبت نام کرده بودم اما دو سال و اندی دوری از کتاب و درس بنیه علمی مرا بد جور ضعیف کرده بود و باید دوباره همه چیز را ازنو شروع می کردم.علاوه بر این دیگر روزها کاملا وقتم آزاد نبود و حداقل نصف روز را هم باید برای کمک به برادرم می گذاشتم....
هفته اول ورود من تقریبا به شست و شو و مرتب کردن این خانه گذشت و بعد چند روز بالاخره کم کم حالت مسکونی به خود گرفت و تا امروز همچنان تنها آرامشگاه من در این تهران پر جنجال و هیاهوست.
یکی دو ماه اول ورود،برای من خیلی سخت گذشت،با اینکه خانه ما در روستا خانه چندان بزرگی به شما نمی رفت اما باز هم نزدیک 200متر زیر بناو 800متر حیاط و باغچه سرسبز داشت و قبول کنید برای من که تا آن روز در چنین جایی زندگی کرده بودم زندگی کردن در یک خانه 50متری چیزی نبود که به این راحتی با ان کنار بیایم.علاوه بر این تفاوت شدید فرهنگی و اوضاع اجتماعی نه چندان جالب آن روزها سختی کار را برای من بیشتر می کرد.
بلافاصله بعد از روبه راه شدن خانه مشغول کار شدم و بعد از مدتی خیال برادرم از بابت من راحت شد و مطمئن شد که می توانم به تنهایی مغازه را اداره کنم.با توجه به اینکه خواهرم این روزها در حال تشکیل زندگی بود و نیاز به کمک ما داشت،من بیشتر مدت را در مغازه بودم و سایر اعضای خانواده به خواهرم کمک می کردند.
بهمن ماه بود که بالاخره خواهرم راهی خانه بخت شدو در کرج ساکن شد.از جمع خانواده ما عیر از پدر و مادرم که در روستا زندگی می کردندو برادر ارشدم که در کاشان مشغول کار بود حالا مابقی افراد خانواده یعنی من و چهاربرادر و خواهرم همه ساکن اینجا شدیم و تا امروز هم من آخرین مجرد خانواده ام.
وقت ان شده بود که من دوباره درس را هم شروع کنم جون برای ازمون آن سال هم ثبت نام کرده بودم اما دو سال و اندی دوری از کتاب و درس بنیه علمی مرا بد جور ضعیف کرده بود و باید دوباره همه چیز را ازنو شروع می کردم.علاوه بر این دیگر روزها کاملا وقتم آزاد نبود و حداقل نصف روز را هم باید برای کمک به برادرم می گذاشتم....