روز رفتن
تابستان خیلی سریع گذشت.بعد از چند جلسه گفتگو و آشنایی بیشتر خواهرم تصمیمش را گرفت و بعد از یک دوره نامزدی کوتاه عقد کرد.مراسم عروسی او هم در یکی از روزهای پایانی پاییز برگزار شد که چون با خیر قبولی او در آزمون کارشناسی ارشد همراه شد شادی همه ما را مضاعف کرد.
با شروع پاییز خواهرم برای ثبت نام و مهیا شدن برای شروع زندگی مشترک راهی تهران شد.من هم با وجود اینکه تصمیمم را برای رفتن از روستا گرفته بودم و می دانستم که برادرم هم به شدت به کمک من احتیاج دارد اما مدتی رفتنم را به تعویق انداختم چون می دانستم که رفتن یکباره من و خواهرم برای والدینم خیلی سنگین خواهد بود.
در طی این مدت سعی کردم کارهایی که به نظرم ضروری می رسید را انجام بدهم تا بعد از رفتن من حداقل تا مدتی خیال پدر و مادرم از بابت خانه و مزرعه راحت باشد هر چند که می دانستم با آمدن من و دست تنها شدن پدرم او دیگر انگیزه و توان لازم برای اینکه مثل گذشته کشت و زرع کند را نخواهد داشت.
اما بالاخره زمان رفتن من هم فرارسید.یکی از واپسین روزهای پاییز سال 83.روز قبل با دوستان و اشنایان نزدیک خداحافظی کردم و وسایلم را که بیشتر حجمش را کتاب هایم تشکیل می داد جمع کردم .خاطره ان روز هیچ گاه از ذهنم نمی رود.پدرم بعد از صبحانه قبل از اینکه من مهیای رفتن بشوم خداحافظی کرد و به بهانه کار راهی دشت شد.مادرم اما که حالا اخرین فرزندش هم داشت او را ترک می کرد نمی توانست خیلی جلو احساساتش را بگیرد و با صدایی بغض الود مدام می گفت که هیچ وقت فکر نمی کرد که روزی با هفت فرزند مجبور شود در روستا تنها زندگی کند علی الخصوص که از خانواده مادری هم فقط این ما بودیم که در ده ساکن بودیم.حتی هنوز هم با یادآوری ان روزدلم بدجور می گیرد.
دل کندن از محیطی که بستر تمام خاطرات کودکی و نوجوانیت بوده و زندگی را باطعم شبهای و روزهای آن چشیده ای کار اسانی نیست.آنهم برای من که برعکس خیلی ها از زندگی در آن فضای آرام همیشه لذت می بردم و حتی در رویاهای کودکی ام هرگز تصور نمی کردم که روزی قرار بشود که انجا را ترک کنم.
تکه زمینی داشتیم که در کنار کوهچه ای واقع شده بود که از فرازش می توانستی قسمتی از روستا و دشت را درچشم اندازی زیبا ببینی و من عاشق این منظره بودم و هر گاه به انجا میرفتیم علی رغم اعتراض پدرم همواره این کوهچه را بالا می رفتم و برای مدتی به این چشم انداز خیال انگیز خیره می شدم.تصور احساسات وافکاری که انجادرونم را لبریزمی کرد همیشه برای لذت بخش است.نمی دانم چه شد که الان هم برای چند لحظه آن منظره و آن حس وحال دوباره مرا فرا گرفت.
به هر تقدیر من هم راهی این شهر شلوغ شدم تا در اینجا شاید آینده را روشنتر برای خودم ترسیم کنم......
با شروع پاییز خواهرم برای ثبت نام و مهیا شدن برای شروع زندگی مشترک راهی تهران شد.من هم با وجود اینکه تصمیمم را برای رفتن از روستا گرفته بودم و می دانستم که برادرم هم به شدت به کمک من احتیاج دارد اما مدتی رفتنم را به تعویق انداختم چون می دانستم که رفتن یکباره من و خواهرم برای والدینم خیلی سنگین خواهد بود.
در طی این مدت سعی کردم کارهایی که به نظرم ضروری می رسید را انجام بدهم تا بعد از رفتن من حداقل تا مدتی خیال پدر و مادرم از بابت خانه و مزرعه راحت باشد هر چند که می دانستم با آمدن من و دست تنها شدن پدرم او دیگر انگیزه و توان لازم برای اینکه مثل گذشته کشت و زرع کند را نخواهد داشت.
اما بالاخره زمان رفتن من هم فرارسید.یکی از واپسین روزهای پاییز سال 83.روز قبل با دوستان و اشنایان نزدیک خداحافظی کردم و وسایلم را که بیشتر حجمش را کتاب هایم تشکیل می داد جمع کردم .خاطره ان روز هیچ گاه از ذهنم نمی رود.پدرم بعد از صبحانه قبل از اینکه من مهیای رفتن بشوم خداحافظی کرد و به بهانه کار راهی دشت شد.مادرم اما که حالا اخرین فرزندش هم داشت او را ترک می کرد نمی توانست خیلی جلو احساساتش را بگیرد و با صدایی بغض الود مدام می گفت که هیچ وقت فکر نمی کرد که روزی با هفت فرزند مجبور شود در روستا تنها زندگی کند علی الخصوص که از خانواده مادری هم فقط این ما بودیم که در ده ساکن بودیم.حتی هنوز هم با یادآوری ان روزدلم بدجور می گیرد.
دل کندن از محیطی که بستر تمام خاطرات کودکی و نوجوانیت بوده و زندگی را باطعم شبهای و روزهای آن چشیده ای کار اسانی نیست.آنهم برای من که برعکس خیلی ها از زندگی در آن فضای آرام همیشه لذت می بردم و حتی در رویاهای کودکی ام هرگز تصور نمی کردم که روزی قرار بشود که انجا را ترک کنم.
تکه زمینی داشتیم که در کنار کوهچه ای واقع شده بود که از فرازش می توانستی قسمتی از روستا و دشت را درچشم اندازی زیبا ببینی و من عاشق این منظره بودم و هر گاه به انجا میرفتیم علی رغم اعتراض پدرم همواره این کوهچه را بالا می رفتم و برای مدتی به این چشم انداز خیال انگیز خیره می شدم.تصور احساسات وافکاری که انجادرونم را لبریزمی کرد همیشه برای لذت بخش است.نمی دانم چه شد که الان هم برای چند لحظه آن منظره و آن حس وحال دوباره مرا فرا گرفت.
به هر تقدیر من هم راهی این شهر شلوغ شدم تا در اینجا شاید آینده را روشنتر برای خودم ترسیم کنم......